پرنده ام پرنده قفس گشوده از نفس
ترانه ام ترانه خوانده شده از دل و بس
کشیده ام شبی دراز پر از مرور خاطره
سکوت اشک بود و هیچ،از این صدای هنجره
دلم هنوز آتش است برای هر غم درون
چرا سراب می رسد به دست تشنه حزون
بیاد هر خم دو چشم ، پر از کویر خاطره ام
نمی شنید هیچ کسی، میان این دو پنجره ام
وقی عاشق شدی و با من همراه شدی ، چشماتو ببند
وقتی اومدی دلتو به دریای من سپردی ، چشماتو ببند
وقی هر لحظه به خاطرم غرق رویا شدی ،چشماتو ببند
وقتی که لبخند امید زندگی برام آوردی ،چشماتو ببند
وقتی خواستی به چشمام یکدفعه نگاه کنی ،چشماتو ببند
وقتی تازه لرزش دستاتو تو دستم حس کردی،چشماتو ببند
وقتی قلبت کلید قفسشو بهت داد تا بزنه بیرون،چشماتو ببند
وقتی دلتنگ میشی کنار دریا می خوای فریاد بزنی،چشماتو ببند
وقتی می خوای یک خواستنی که تمام وجودت براش میمیره،چشماتو ببند
وقتی چشماتو بستی
اونوقت می تونی منو جلوی خودت احساس کنی که دارم با چشمای باز نگاهت می کنم.
این همه هست جهان را گذر از ما آورد
تا که سرگرداندیم از هر چه دوست بود
آن همه عاشق دلپاک به دنبال دل ما آمد
نیست میل ما با این همه شوخ و خدنگ
ترس باید داشت از عاقبت شیر و پلنگ
بین این گلهای بوستان بوی گل باید شناخت
چرخ گردون می چیند یک گلی برای عشق من
این همه هستی من مانده زتو
آخر ای یار وفادار چرا بی منی تو
چشم در حلقه در مانده به راه
تنگ کن فاصله را ، دوری چرا
آتشی در دل من هست هنوز
سرد کن خاکستر من ترس چرا
آن همه تیر که از بهر جفا خورد به من
قلب را نشکست، تیر شکست آینه را
دروغ دل
فردا که ببینم همه را راست، دروغست
آنجا دل من شکسته عشق و غرورست
نام ، نشانی هر چه را که ذهن به خود گفت
چون معنی باطل به در ساده رویای خیالست
گو پس به چه کار آید این همه نقش و این همه رنگ
بازگوید این دلم که طاقت ، مرز عشق و جنون است
عید نوروز مبارک
امید به بخشایش و حکمت تو مرا به این نور حقیقت
یا مقلب القلوب و الابصار می رساند.
پس بتابان این تلالو زیبا را بر قلب پرامید من.
چهارشنبه سوری
مبارک

بیاد می آوری که چگونه چشم باز کردی؟
نگاه کودکیت ، همچون شبنم پاک و بی آلایش بود.
صدای گوش نوازت، حیات تو را به رخ همه می کشاند.
لبخندهمگان حاکی از روزنه محبت مابین تو و آنها بود.
برای چه آمدی را خدا حکمت وجود تو کرد و
تو برای خلق محبت آمدی.
و آمدی به دنیایی که قلب تو را برای دادن
یک لبخند به تپش درآورد.
فراموش کن دلم
آه فراموش کن هرچه که گذشت با دلت
فراموش کن!دوست داشتن این همه بی ارزشی ها را
فراموش کن!هرکه را که ارزش دوست داشتن نداشت
فراموش کن!این همه بی وفایی این همه فراموشی
فراموش کن!این همان دنیای بی ارزش فراموشی است
فراموش کن دل بی چاره من که شکستن تو پایان نیست
فراموش کن دلم تا همچنان محبت را فراموش نکنی
از نگاهم نتوان خواند چه غم ها دارم
تکه ای بی جان بردل آتش زده تن دارم
هیچ کس به جز او محرم این دل نشود
هیچ کس را یاری گفتن نهان ها دارم
نقش تقدیر دلم ،کام مرا حیرت زده کرد
این چه حکمتی است که با دل دارم
دیگر اما آموختم هیچ کسی یار نشد
بسته شد هردری که در قفس دل دارم
من همانم که سکوت، گناهم است
پاک باز ترین عشق ، پناهم است
دلِ پریشان
مانده ام غریب و تنها چه کنم
این همه سکوت شب را چه کنم
چشم هایم منتظر کیست دگر
آه ای خدای من، این همه غم را چه کنم
دل پریشانی من زجر کُشم خواهد کرد
سربه هر سو بروم ، از بی نصیبی چه کنم
تلخ بود لبخند کسی که دوست می داشتمش
آمد آن اشک روان ، خجلت آن را چه کنم
سخت ماندم که چه کس بهر من است
گو خدایا با این دلِ پریشان چه کنم
جاده همراه با من مسیر زندگی را طی می کند.
هیچ کدام پایان راه را نمی دانیم ولی خیره به
انتهایی که پایانش را خودمان رقم می زنیم
پیش می رویم.
هر توقف گاهی که می رسیم صدای یک برکه آب
چشم های ما را از جاده دور می کند اما ......
اَللهُم صَلِِّ عَلی عَلیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضا المُرتضی
یا امام رضا(ع)
دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی
من تورونگات کنم، تو هم منو صدا کنی
قربون صفات برم، از راه دوری اومدم جای دوری نمیره، اگه منو نگاه کنی
دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی
میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی
تو غریبی ومنم غریبم اما چی میشه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی
دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی
دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی
دوست دارم از حالا تا صبح محشرهمه شب من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی
تنها نشستم بی تو ای تنهای من
چون تو هستی همدم شبهای من
آتش عشق مرا تا به کجا خواهی برد
سایه من ای چراغ روشن بیدار من
دل من در هوس چشم سیاه تو بماند
پاک کن هرچه که داری در دل سیاه من
شاید این وعده دیدار به آخر برسد
من ندانم به کجا باز بیاید دل من
بگذر ز من ای دوست که بی یار نمانی
هردم بشوی عاشق و بیمار ولی باز ندانی
من درد درون را به که باز گویم ای یار
تا چشم زنی این گذر عمر بخوانی
مرهم نتوان کرد دلی را که شکسته است
پس گو به فلک تا به ابد با این ننگ بمانی
از غصه مهر شان دگر اشک نمانده
ساکن شود این طپش اگر رد بنمایی
باز چرا هر دم تا بیکران نگاهش می کنی
آتش عشقی به سرتا پا فدایش می کنی
بازهم کاسه صبری بدست درکوچه های انتظار
پس بگو تا کی با آه جان او را صدایش می کنی
باز بنشین باده ای بر دست جامی به لب
تا به کی در آغوش او ساقی به نامش می کنی
باز گو چیست این درد فراق و کاروان در پی اش
این نگویم تا ببینی درد هجرانی که رامش می کنی
دیدم به هزارسال در این عمر بی فروغ
آرامش گیتی ندارد تو را چو دوست
سخت است شمارش اشک های رفتنی
بنشین دگر مسافر آخر تویی تو دوست
تا کی به سخت و سست جهان شوی خیال
عاشق مگر به دنیا نساخت و هی نسوخت
شب زنده کن به یاد او دل نا امید خود
چون هرچه تو داری همه از بهر لطف و مهر اوست
شد شعله عشقت فروزان ز نور جمال او
دریاب که پروانه مجنون به دور از وصال او نسوخت
جمعی همه گرد او شوند و تو بهر نیاز
چون می بدهند بشکستن جام بدست اوست
شب نگاه کن که چگونه در غم تنهایی خویش می بافم فاصله هر ستاره آسمانم را
عاشقانه بنگر لباسی را که هر گره اش دلبستگی مهر است و هر پودش رشته محبت
چرا خداحافظی؟
خداحافظی شروعی دوباره از زندگیست
حرف آن چیزی نیست که باید گفته می شده یا نشده
چه گذشته چه حال چه آینده همه شروعی دارند
ولی عشق جادوی همیشه جاودان است
عشق آن نیست که خاطره هارو پاک کنی و بگی خداحافظ
عشق ماندگاریست و نگاه کردن به هرآنچه که در آتش درون شعله می کشد
عیسی را دیدند که با گناهکاران همسفره است، گفتند:چرا با گناهکاران غذا میخوری؟ عیسی گفت:بیمارانند که به طبیب نیاز دارند، نه تندرستان. من برای دعوت پارسایان نیامدهام، بلکه آمدهام تا گناهکاران را دعوت کنم.
آن هنگام که دیدار تو رادر آسمان آرزو می کنم به کجا رفته ای؟
از بالای درختی که برای تو هفت رنگ کرده ام سرود عشق می خوانم به کجا رفته ای؟
چشم هایم بسته و پلک هایم را بی حرکت می کنم تا مبادا صدای آمدنت را نشناسم به کجا رفته ای؟
تو را با کدامین نام عشق صدا کنم که زیبایی آمدن را در آن احساس کنی به کجا رفته ای؟
هزاران هزار بوسه گل بدرقه راهت کرده ام تا شاید عطر آمدنت را زودتر به من خبر دهند به کجا رفته ای؟
بیا بیا دگر طاقتم رو به پایان است و روزهایم به آخر نزدیک می شود و شبم بی فانوس به کجا رفته ای؟